اتل متل توتوله
چشم تو چشم گلوله
اگر پاهات نلرزيد
نترسيدي قبوله
ديدم كه يك بسيجي
نلرزيد اصلاً پاهاش
جلو گلوله وايستاد
زُل زده بود تو چشاش
گلوله هم اومد و
از دو چشم مردونه
گذشت و يك بوسه زد
بوسهاي عاشقونه
عاشقي يعني اينكه
چشمهايي كه تا ديروز
هزار تا مشتري داشت
چندش مياره امروز
اما غمي نداره
چون عاشق خداشه
بجاي مردم خدا
مشتري چشماشه
يه شب كنار سنگر
زير سقف آسمون
مياي پيش رفيقت
تو اون گلوله بارون
با اينكه زخمي شده
برات خالي ميبنده
ميگه من كه چيزيم نيست
درد ميكشه ميخنده
چفيه رو ور ميداري
زخم اونو ميبندي
با چشماي پر از اشك
تو هم به اون ميخندي
انگاري كه ميدوني
ديگه داره ميپّره
دلت ميگه كه گلچين
داره اونو ميبره
زُل ميزني تو چشماش
با سوز و آه و با شرم
بهش ميگي داداش جون
فدات بشم دمت گرم
ميزني زير گريه
اونم تو آغوشته
تو حلقه دستاته
سرش روي دوشته
چون اجل معلق
يه دفعه يك خمپاره
هزار تا بذر تركش
توي تنش ميكاره
يهو جلو چشماتو
شره خون مي گيره
برادر صيغهايت
توبغلت ميميره
هيچ ميدوني چه جوري
يواش يواش و كمكم
راوي يك خبرشي
يك خبر پراز غم
هيچ ميدوني چه جوري
يواش يواش و كمكم
راوي يك خبرشي
يك خبر پراز غم
به همسفر رفقيت
كه صاحب پسر شد
بري بگي كه بچه
يتيم و بيپدر شد
اول ميگي نترسين
پاهاش گلوله خورده
افتاده بيمارستان
زخمي شده، نمرده
زُل ميزنه تو چشمات
قلبتو ميسوزونه
يتيمي بچه شو
از تو چشات ميخونه
درست سال شصت و دو
لحظة تحويل سال
رفته بوديم تو سنگر
رفته بوديم عشق و حال
تو اون شلوغ پلوغي
همه چشارو بستم
دستهاتوي دست هم
دورسفره نشستيم
مقلب القوب رو
با همديگر ميخونديم
زوركي نقل ونبات
تو كام هم چپونديم
همديگر و بوسيديم
قربون هم ميرفتيم
بعدش برا همديگر
جشن پتو گرفتيم
علي بود و عقيلي
من بودم و مرتضي
سيد بود و اباالفضل
اميرحسين و رضا
حالا ازاون بچه ها
فقط مرتضي مونده
همونكه گازخردل
صورتشو سوزونده
آهاي آهاي بچه ها
مگه قرار نذاشتيم
هميشه با هم باشيم
نداشتيما، نداشتيم
بياين برا مرتضي
كه شيميايي شده
جشن پتو بگيريم
خيلي هوايي شده
ميسوزه و ميخنده
خيلي خيلي آرومه
به من ميگه داداش جون
كار منم تمومه
مرتضي منم ببر
يا نرو، پيشم بمون
ميزنه تو صورتش
داد ميزنم مامان جون
مامان مياد ودست
بابا جون و ميگيره
بابام با اين خاطرات
روزي يه بار ميميره
فقط خاطره نيست كه
قلب اونو سوزونده
مصلحت بعضيها
پشت اونو شكونده
برا بعضي آدما
بندههاي آب و نون
قبول كنين به خدا
بابام شده نردبون
همونايی كه راه
دزدی رو خوب می دونن
ما خون داديم و اون ها
عين زالو می مونن
دشمنای انقلاب
ترسوهای بی پدر
آهای غنيمت خورا
بپا بابا ، يواش تر
ای كه به اين انقلاب
چسبيدی عين كنه
خط و نشون می كشی
النگوهات نشكنه
فكرنكنی علی رو
ماها تنها می ذاريم
مااهل كوفه نيستيم
دخلتونو مياريم...

اتل متل یه باغچه....یه باغچه پر از گل ....پراز صدای گنجشک ....پر از صدای بلبل
اتل متل یه بابا....یه بابای مهربون....براسعیده بابا....برا گلها باغبون
پیش گلها نشسته....کنارش هم سعیده....بابا داره به دختر....باغبونی یاد میده
به او میگن نسترن....این نهال اناره....خیلی مواظبش باشد....تا که ثمر بیاره
اینکه بیخ دیواره....اسمش درخت تا که....اینم کود گیاهی ....برا قوت خاکه
به اون میگن گل سرخ....به این میگن گل یاس....همون که زیباترین....گل باغچه باباس.
بعدا کنار یاسم...یک گل خوشگل بکار...حالا باغ و اب می دیم...شیلنگ آب رو بیار
سعیده با خنده گفت....چه باغچه قشنگی....بابا پیش خودش گفت....چه دختر زرنگی....
وقتی تو باغبونی...دختر عین بابا شد...جنگ شد و باباجونش....راهی جبهه ها شد ....
سعیده با خودش گفت... :حالا برای گلها..منم که باغبونم... منم به جای بابا
حیاط و جارو می کرد...باغ گل اب می داد...به این امید که روزی... بابا به خونه می آد
سالها گذشته از او روز... ولی بابا نیومد...یه روز بلند شد از خواب... باغچه رو دید و جیغ زد
چرا باغچه بابا.... یکدفعه افسرده شد...گلهای ناز باغچه....یک شبه پژمرده شدروزها و هفته ها...
از پی هم می رسید...ولی باغچه بابا...رنگ شادی رو ندید...یه روز آفتابی...
وقتی بلند شد از خواب... رفت به کنار باغچه...رو شو بشوره با آب...با این که از اون گلها...
نبود هیچی نشونه...بوی یاس و گل سرخ...پیچیده بود تو خونه
یهود دلش شور افتاد...زنگ خونه صدا کرد...مادرش از تو اتاق... دوید در رو واکرد
پشت درخونشون... مرد غریبه ای دید...بعدش صدای جیغ...مامان جونش رو شنید
بیا بیا دخترم...باید شیرینی بدیم ...بابات اومد از سفر ...بریم خوش آمد بگیم
بیرون دوید از خونه ...اما بابا رو ندید...ولی بوی گل یاس ...با گل سرخ شنید
چشم ها رو برهم گذاشت...بو کشید و بوکشید...رد بو رو گرفت....به دنبال گل دوید
رسیدش به جایی که ...مست بوی گل شدش ....کنارجسم سختی ...گیچ شد افتادش
وقتی چشمها رو واکرد....عکس باباجون رو دید ...نفهمیدش چطور شد....رو عکس اون پرید
انگاری که زیر عکس ...یه جعبه از جنس چوب...گذاشتن و توی اون...ره زگلهای خوب
دلش به تاپ تاپ افتاد...خیلی تند و خیلی زود...در جعبه رو واکرد...بابا توی جعبه بود
مات شد و خیره شد....یواشی گفت: بابا جون...چشمهای تو واکن بابا....پژمرده ای باغبون
دیدش که از سینه...بابا عطر یاس می آد...دست و پای له شده اش ....بوی گل سرخ می داد
شاید همون وقتی که...تیر توی سینه اش خورد....یاس سفید توباغچه....فسرده گشت و پژمرد
شاید وقتی که تانکها...رفتند رو با و دستش....گل سرخ تو باغچه....پرپرشد و شکستن
جیغ زد و ناله زد...کنار بابا جون داد..بابا جونو صدا زد...جنازه رو تکون داد...
بابا بیا و ببین...یاس تو پژمرده شد...گل سرخ تو باغچه...شکست و افسرده شد
یهو صدایی شنید.... :دخترکم سعیده...بابا قبل شهادت...حرف تو رو شنیده
ناله نکن دخترم...گریه و زاری بسه...اینو بگیر عزیزم...بذر گل نرگسه
تو نامه آخرش... برات نوشته بابا...اینو بکار تو باغچه...جای تموم گلها
بذر گل نرگس... محکم گرفت تو دستش...با گریه و با ناله....به سوی باغچه رفتش
با صد هزار امید... که توسی سینه اش داشت...بذر گل نرگس...برد توی باغچه کاشت
روزها می شست کنارش...گریه می کرد پای اون...زبون گرفته و هی... صدا می زد " بابا جون "
تا اینکه توی باغچه...جای تموم گلها...یک گل نرگ اومد...یک گل ناز و زیبا
حالا توی این خونه...یک گل نرگس هستش...هر چی گل پرپره...فدای چشم مستش
بسیجی شهید ابوالفضل سپهر

تقاضاي حضرت فاطمه زهرا(س) از خداوند در بهشت
رسول خدا (ص) فرمود: وقتي كه فاطمه(س) وارد بهشت مي شود٬ خداوند بهاو وحي ميكند: اي فاطمه آنچه ميخواهي از من بخواه كه بهتو عطاميكنم و تو را خشنود سازم. فاطمه عرض مي كند خدايا تو اميد مني . بلكه بالاتر ازاميد مني٬ از درگاه تو مسئالت ميكنم كه دوستان من و دوستان دودمان مرا در آتش دوزخ عذاب نفرما. خداوند به اوي وحي ميكند: اي فاطمه به عزتو جلالم سوگند دوهزار سال قبل از خلقت آسمانها و زمين به خود سوگند ياد نموده ام كه دوستان تو و دوستان عزت تو را به آتش دوزخ عذاب نكنم.
گوشه اي از فضايل فاطمه زهرا(س)
حضرت فاطمه زهرا (س) يكي از اصحاب كسا و مجاهله و از كساني بوده است كه در شان آنها آيه ي تطهير نازل شد. اومادر ائمه و يادگار روسل خدا(ص) است كهنسل پيامبر تا روز قيامت از طريق اوو فرزندانش تداوم مي يابد. او سرور زنان دو جهان٬ شبيه ترين انشان ها به پيامبر(ص) بود/ اخلاق و شيوه زندگي او٬ از اخلاق و شيوه زندگي رسول خدا(ص) حكايت مي كرد. پيامبر(ص) فاطمه زهرا(س) را بسيار مي بوسيد و هر زمان كه مشتاق بوي بهشت مي شود او را مي بوييد ومي فرمود: فاطمه پاره تن من و عزيز ترين مردم نزدمن است. كسي كه او راشاد كند مرا شاد كرده است وكسي كه به او ظلم و بدي كند به من ظلم كرده است.
خدايا!
به خاطر اين كه هر گز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگزارم .خدايا!
به خاطر اين كه هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندكي از راه راست سست مي شود تو با تلنگري به راهم مي آوري از تو سپاسگزارم.
خدايا! ممنونم كه هر زمان كه تو را از ياد برده و حضور سبزت را در كنارم فراموش كرده ام با نازل كردن بلايي كوچك مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم كه در برابر اراده بي انتهايت هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد!
خدايا!
از اين كه مي بينم بزرگي چون تو، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي كند سخت به خود مي بالم .خدايا! با اين كه گناه كرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بي كرانت نااميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام اما توي مهربان هر زمان كه درمانده از همه چيز و همه كس شده ام باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري حمايتم كرده اي .
به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو چه مي توانم بگويم؟ اين همه سخاوت و كرم را چگونه پاسخ گو باشم؟
خدايا!
تعداد دفعاتي كه در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غيرممكن ترين شرايط ياورم بوده اي از حساب بيرون است .تو خود نيك مي داني كه بنده ات جز چيزهايي كه تو به او بخشيده اي در چنته چيزي ندارد، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني عشق، آرامش و سعادت حقيقي ياريم كني چرا كه بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .
خداي من!
مي دانم كه با اين همه تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افكند:
" اگر آنان كه از من روي برتافتند؛ مي دانستند كه چقدر مشتاق ديدارشان هستم، هر آيينه از شوق جان مي سپردند."

بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و مناجات در محلی آرام ،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش.شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی وخورشید،روشنگر زندگی ات باشد.میخواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به اوتوکل کن،دست هایت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، از او کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد، خودت را گم کن بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند بال هایت را باز کن به سوی معبود حقیقی پرواز کن. از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سجده نهادی وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین، دلت شکست و صدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده به من بگو چه می خواهی تادعایت را اجابت نمایم.در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت میکند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی
.
بپرس ازش تا بگه.... چه جور ميشه سوخت و ساخت....با فروش زندگي ...اجاره خونه پرداخت
بپرس رنگ فاطمه ...براي چي پريده....يا از كجا مياره ...اجاره خونه ميده
اي قصه قصه قصه...نون و پنير و پسته...مامان،بابا،بچه ها...كنار هم نشسته
حميده پشت بابا...نشسته رو شونه هاش....محمد و مليحه .....دست ميكشن رو موهاش
يه خورده اون طرف تر....مامان كنار ديوار....زل زده به باباجون...با اون دو چشم بيمار
تو خونه هر كي امروز ...از بابا چيزي ميخواد.....چون كه قراره بابا...با دستهاي پر بياد
با صد هزاران اميد...براي دريافت وام.....بچه ها رو ميبوسه....ميگه ،دست پر ميام
كقشها رو پا كرد و بعد....اون باباس مهربون....براي دريافت وام....زد از توخونه بيرون
الهي كه بميرم.... با صد هزاران اميد.....اون باباي اميد وار ...رفت وبه مقصد رسيد
پاگذاشت تو ساختمون ...يه گوشه اروم ايستاد.....وقتي كه نوبتش شد...تقاضاي وام رو داد
تقاضا رو اون اقا ..گرفتش و خيلي سرد....يك نگاه به تقاضا...يه نگاه به بابام كرد
با تلخي گفت:ببينم...علي ملك نو نيستي؟....من تو رو ميشناسم....چهل درصدي تو هستي!
اون كه يه تيكه تركش....جا خوش كرده تو سرش......يه جا سالم نداره..... تو همه ي پيكرش
يه بار كه وام گرفتي ...ديگه واسه چي ميخواي؟...مگه خونه خالته ...راه به راه اينجا مياي؟
چرا جواب نميدي؟....بگو كه نگرفتي.....ديگه نداريم بديم...به ما چه جبهه رفتي
سرو پايين ميندازه ...راه گلوش ميگيره.....ابروش رو ميبرن ..ميگن برو نميره
قلب بابام شكسته....رنگ بابام پريده...اگه بره جوابِ ....صابخونه رو كي ميده؟
شير خشك فاطمه....خرج دوا و درمون......اشكهاي چشم مادر...اذوقه ي خونمون
قاطمه بيقراره...در انتظار شيره....قسطها عقب افتاده ...بايد وامو بگيره
صد دفعه توي اتاق...زنده ميشه ميميره.....ميگن برو نميره....ميگن برو نميره
هر چي غمه تو دنيا .....تو قلب اون ميشينه.....يك دفعه پشت اون ميز...دوشكاچي رو ميبينه
حس ميكنه تو فكه.....توي كانال اسيره....فضاي توي اتاق....پر از تركش و تيره
خون جلوي چشماي.... باباجونو ميگيره....ميگن برو نميره.....ميگن برو نميره
داد ميزنه :نميرم...چرا ميگي نميشه؟.....ميزنه تو صورتش....با سر ميره تو شيشه
بچه من مريضه....در انتظار شيره.....صابخونه امروز مياد...اجارشو بگيره
يقه شو وا ميكنه...سينشو نشون ميده.....داد ميزنه يا حسين ...علي داره جون ميده
اون مرده داد ميزنه:...اين همه دور ور ندار....اينجا ديگه جبهه نيست ...صداتو پايين بيار
سو استفاده كردي ...هر چي هيچي نميگيم....حالا كه اين جوريه ...داريم ولي نميديم
قلب بابام ميگيره.....با سوز و آه و با شرم....ميگه ديگه نميخوام...خيلي مردي دمت گرم
بيرون مياد از اتاق....سر رو ميندازه پايين....با بغض ميگه حسين جان(ع)....عشقه و عشقه همين
تكيه ميده به ديوار...روي زمين ميشينه.....عكس حسينش رو بر.... روي ديوار ميبينه
اشك اقا (ع)ميچكه....از توي چشم ترش....نشسته بود كنار...نعش علي اكبرش
بسیجی شهید ابوالفضل سپهر

التماس دعاي خير از همه آرزو

باز غروب جمعه شد...آقام نیومد
خودش گفته بود میاد...اما نیومد
یه روز جمعه رو وعده داده بود...اما نیومدآخه من دلتنگشم...چرا نیومد؟
آقا جونم!
روزای پر از گناه رو میگذرونم
بعد که جمعه میاد،یادم میاد
مولام نیومد،آقام نیومد
آخه آقا چرا اینقدر بدم من؟
که دلیل غیبتت مـن بدم،من
آقا رفت تا هفته ی بعد
بی قراری و بی تابی
آقا ای کاش که میدم
تورو من آخه یه جایی
آقا جون الان کجایی؟
نجفی یا کربلایی؟
منو با خودت نبُردی؟
یعنی منو دوست نداری؟
آخه من دعام همیشه
شهادت
در رکابتهیعنی میشه وقتی اومدی
آرزو به پات
شهیدشه؟
اللهم عجل لولیک الفرج
کسانی که مایلند تا نیمه شعبان شبی ۱۰۰ صلوات
اگر مایلید اسمتان را بگویید تا به لیست اضافه شود.
۱ـقافله ی نور
۲ـآزرده دل(آرزو)
هنوز تو پیدا کردن ادرس جاده انتظار, منتظر یه رهگذر عاشق بودم که ادرس کوچه عاشقی رو ازش بپرسم که یه دفعه چشمم افتاد به یه اگهی رو دیوار جاده. خیلی ها وقتی به این اگهی می رسیدن راه عوض می کردن و می رفتن تو کوچه ها. از دور بودن و بن بست بودنش هم خبری نبود. وقتی دقیق شدم و رفتم تو نخ اگهی, نوشته شده بود عادت!
بعضی وقت ها عادت بین ما ادم ها معنی خوبی داره. مگه نه این که عادت به کارای خوب داشتن رضایت بخشه؟ پس چرا وقتی قدم می ذاریم تو کوچه عادت یا راه دراز میشه یا به بن بست می خوره؟
برای پیدا کردن جوابش دقیق تر شدم. وقتی از رهگذرها سوال کردم, نشستم و با خودم حساب دودوتا کردم. به یه نتیجه رسیدم.اونم این که عادت نمی تونه همیشه چیز خوبی باشه. لااقل تو وادی عشق و دلدادگی , عادت چیزی جز دوری و دور دست بودن مفهوم دیگه ای رو برای من معنا نکرد. اخه عشق و دلبری , عادت می خواد چی کار؟ یه دل پاک می خواد و بی ریا. نیازی به عادت مادت و این جور حرفها هم نداره! اصلا عادت این جا چه معنی داره؟ عشقی که از رو عادت باشه که دیگه عشق نیست
.دلی که از رو عادت برا محبوبش تنگ بشه, میشه اسمشو دل گذاشت؟ چشمی که از رو عادت انتظار بکشه و خیره بشه به انتهای جاده , یا از رو عادت اشک توش حلقه بزنه, میشه اسمشو انتظار گذاشت؟
نمی دونم. تازه بگذریم از اون عادتی که اعتیاد میاره و افراطیه
!عادت معنی های زیادی برای ما ادم ها تو زندگی روزمره پیدا کرده. عادت به خوردن غذا های رنگارنگ. عادت به تناسب اندام و روزی ده ساعت جلو اینه با خودمون ور رفتن. اینا که تازه بیرن قضیه است. بریم تو عمق داستان. با هم فکرکنیم دیگه به چه چیز هایی عادت داریم. عادتی که عادت به انجام دادنش پیدا کردیم و خودمون ازش بی خبریم
!دیگه نه خلوصی مونده نه ارادتی برا عمل. همش شده از رو عادت. ندبمون. عهدمون. العجل گفتنمون. نماز خوندنمون. حتی درد دل نوشتنمون. دیگه جلوتر نرم که دیگه از خودم بدم اومد
!وقتی فکر می کنم که به نبودن اقامون عادت کردیم, به نبودنش. به نیومدنش. به دور بودنش. به فرسنگها فاصله ای که بین عشق توی دلمون و معشوق مون انداختیم و به این فاصله عادت کردیم. به انتظاری که الفبای ظاهریش برامون شده حقیقت چشم انتظاری. وخلاصه منتظر بودن رو از یاد بردیم, واقعا نمی دونم چی باید به خودم بگم. شرم دارم
.شرم دارم از زندگی بی عشق. از بی مولا بودن و شب رو به صبح رسوندن. از بی اقا بودن و دنبالش نگشتن
.اقاجون. تو هم انتظاری هم منتظر. تو همه حقیقتی هستی که تو کل عالم سراغ دارم. اقاجون خودت برامون دعا کن تا لیاقت انتظار تو رو داشته باشیم. انتظاری که بهش عادت نکنیم
!!!مردی همراه با پسرش در جنگلی می رفتند .ناگهان پسر زمین خورد و درد شدیدی احساس کرد.
او فریاد کشید آآآآآه .در حالی که تعجب کرده بود صدایی از کوه شنید آآآآه .
با کنجکاوی فریاد زد" تو که هستی؟ " اما تنها جوابی که شنید این بود " تو که هستی؟" .
این او را عصبانی کرد و داد زد " تو ترسویی" و صدا جواب داد "تو ترسویی" .
به پدرش نگاه کرد و پرسید " پدر، چه اتفاقی دارد می افتد ؟" پدر فریاد زد" من تو را تحسین می کنم " صدا پاسخ داد" من تو را تحسین می کنم " پدر فریاد کشید " تو شگفت انگیزی" و آن آوا پاسخ داد " تو شگفت انگیزی " پسرک متعجب بود اما هنوز نفهممیده بود چه خبر است.
بعد پدر توضیح داد مردم این پدیده را پژواک می نامند . اما در حقیقت این زندگی است. زندگی هر چه را که بدهی به تو بر میگرداند! زندگی آیینه اعمال و کارهای توست .اگر عشق بیشتری می خواهی عشق بیشتری بده .اگر مهربانی بیشتری می خواهی بیشتر مهربان باش .
اگر می خواهی مردم نسبت به تو صبور و مودب باشند صبر وادب داشته باش .
این قانون طبیعت در هر جنبه از زندگی ما اعمال می شود.
زندگی هر چه که بدهی به تو بر می گرداند .
زندگی تو حاصل یک تصادف نیست بلکه آیینه ای است از کارهای خود .
اقاجون...... می دونم غروبهای جمعه از ما بی تاب تری. مولای من...... گل نرگسم....... به خدا می دونم. می دونم می خوای چشم و گوشمونو باز کنیم و از ته دل صدات بزنیم. اقا جون...........
فکرشم نمی تونم بکنم چه حالی داری وقتیکه عاشقات صدات می زنن و بی تابتن در حالیکه هنوز لیاقت شکستن بغضشونو تو دامن مهربونت ندارن.
فکرشم نمی تونم بکنم که کنار ندبه خونها نشسته باشی و ببینی دارن دنبالت می گردن ولی پیدات نمی کنن.
اقاجون........ شرمندتم. شرمندم از اینکه جواب سلام مونو میدی و ما عاجز از شنیدنش ایم. شرمندم از اینکه صدات می زنیم و از کنارمون می گذری و ما نمی بینیم. شرمندم از اینکه دلت رو می رنجونیم.
اقا جون...... به خدا همش ناخواستس. ما اینطوری نمی خوایم. مهدی جان......... شرمندم از این همه لطف و محبت و کرامت. شرمندم از اینکه جز بدی و گناه و رنجش چیز دیگه ای بلد نیستم تقدیمت کنم.
اقا جون منو ببخش........ بزرگوار منو ببخش.........
گل نرگسم........ مولای من........... محبوب دلم...........
خوش به حال اونایی که راه گدایی کردن و خوب بلدن. خوش به حال اونایی که عشقتو با تمام وجود درک کردن. خوش به حال اونایی که تمام دنیای دلتنگی شون رنگ و بوی تو رو داره. خوش به حال اونایی که دلشون برات تنگه. خوش به حال همه اونایی که قرار لحظه های بی قرارشونی. اقا جون.......... خوش به حال کسایی که به جز تو هیچ کس و ندارن. مهدی جان........... خوش به حال اونایی که تنها محرم خلوت تنهایی شونی. خوش به حال اونایی که مهدی میگن و جونشون و میدن. مهدی میگن و پرواز می کنن................
مولای من....... محبوب دلم........... گل نرگسم............ اگه تو دستمو نگیری به کی باید پناه ببرم؟ اگه تو دلمو صاحب نشی به کی دلمو و با همه غربتها و دلتنگی هاش بسپرم؟
اقا جون...... مهدی جان...........مولا..........
منو می بخشی اقا جون؟
مولا....... این همه دلتو رنجوندیم بخشیدی. این همه فراموشت کردیم به یادمون اوردی. این همه بدی کردیم و با خوبی جوابشو دادی. اقا جون....... این بارم منو ببخش. مولا......... منو می بخشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستای منتظرم سلام. راستش نمی دونم چی باید بگم. گمونم اینم از اون لحظه هایی که تنها چیزی که می تونه سکوت و بغض نشکسته رو معنی کنه فقط نقطه چینه و بس.........................
می دونم خیلی چراها بوجود اوردم. ولی... ولی................
بگذریم. انشاالله مهدیمون خودش قوت بده. خودش کمکمون کنه. خودش حاجت دل همه منتظرهاشو بده. خودش منتظرمون کنه.... اجر همتون با صاحب صفحات
دوستان التماس دعا
اللهم عجل لولیک الفرج

مولای من...
اقای من....
محبوب دلم...
تویی تنها امید و پناهم در این سکوت وحشت بار زمانه پراشوب...
…تویی تنها بهانه ام برای نگاشتن
تویی تنها پرتو نور ایمان بر دلهای چرکین سیاه اندود...
سلام علی ال یاسین...
مولای من ...
می دانم به این دیر خراب ابادی که مامن گاهمان شده است, عادت کرده ایم.
می دانم از بس لذت مناجات را نچشیده ایم به این محرمات زندگی مان به دید لذت می نگریم.
می دانم که میمون صفتان و سگ بازان بسیار شده اند.
می دانم که هر ناپسندی را, لباس دین به تن کرده ایم و خودمان را در فریب گاه شیطانان محبوس
کرده ایم.
می دانم که دیگر از طولانی بودن زمستان و نیامدن بهار دلتنگ نمی شویم.
محبوب دلم...
همه این پلیدیها را در خودم دوچندان می بینم. می دانم که به اسم اسلام و دین, همه مسلمانان را در
بهشت برزخی شان, ازار می دهیم. می دانم که عابرو از خویش برده ایم و ذره ای شرمگین و خجل
نمی گردیم. می دانم که تو را فراموش کرده ایم...
اما مولای من...
هرچند طعم وصال و پاکیها برایمان بیگانه شده است, اما به امید امدنت, لحظه های شبانگاهی
انتظارمان را به اشک دیده ابیاری می کنیم.
به امید رهایی از این قفس"من" سحرگاهان ادینه, ندبه می کنیم و العجل می خوانیم.
به امید امدن بهار, زمستان تاریک را هرازچندگاهی لعن و نفرین می کنیم.
مولا جان...
از ما مسلمانان شیعه نما در گذر... از ما جماعت میلیونی مسلمان در گذر, که در این هزار و
صد و هفتاد و یک سال انتظار, حتی 313 یاور هم برایت نپرورانده ایم...
مولای من...
از هر زاویه ای که به خودمان می نگرم, جز شرم و خجلت از روی ماهت هیچ نمی یابم...
نمی دانم
چگونه ادعای امدنت را داریم... نمی دانم چگونه شکوه و گلایه از نبودنت می کنیم و از درون
خویش غافلیم... نمی دانم چگونه می توانیم شاد باشیم و لبخند بزنیم, در حالیکه مجال لحظه ای
لبخند زدن را,
به وجود مبارکت نمی دهیم... نمی دانم چگونه در این غفلت خود خواب رفته ایم که صاعقه های
فریاد
هم نمی توانند بیدارمان کنند...
ایا کویر دلهایمان به این اندازه تاریک و سرد بود, که هر روزنه نوری را که به ان می تابید, خفه کرده ایم؟؟؟
مولای من...
مبادا از ما دلگیر شوی... مبادا از اعمالمان شکایت به خدا بری... مبادا از ندبه های ما روی
برگردانی...
که ما بیچاره ایییییییییییییییییم...
مبادا اشکهای بی حاصلمان را به حال خود واگذاری... مبادا ما را در این برهوت و تاریکی
دلهایمان, تنها گذاری...
مهدیااااااااا....
مبادا ما را به حال خودمان واگذاری... مبادا از دعاهایی که در حق وجود ناسپاسمان می کنی, و
بی توجهی ما را نظاره گری, دلگیر شوی...
مولای من...
در همه این طوفانهای خشمگین دوستت دارم...
در همه این سخنهای من بودن, فقط تو را دارم...
می گویند این تپیدن ها, در فراق تو نیست...
می گویند این دلنوشته ها, برای تو نیست...
می گویند این قطرات اشک, دروغ و تظاهری بیش نیست...
می گویند...
اما مولای من, در همه این غفلت ها و ظلمت ها, که برای خود ساخته ایم, جز وجود پاکت هیچ
نداریم...
مولا جان... مگر می شود این اشکهای روان برای تو نباشد؟ ایا پاکتر از اشک چیز دیگری سراغ
دارند؟
ایا دروغ و دغل های زندگی مان, بدین جا رسیده است که, اشکهای معصوم و پاک را نیز, فدای
اعمال نابخردانه خویش کرده ایم؟
اگر این تپیدن برای تو نیست, چرا با نام تو خون می گرید؟ اگر این دلنوشته ها برای تو نیست, چرا
بغض قلم, جز برای تو نمی شکند؟
اگر این عهد و ندبه از برای تو نیست پس چرا جز تو هیچ نمی خواهم؟
مولا جان از من و ما خسته شده ام... از دوریت به تنگ امده ام... از این زمستان سرد و طولانی
به
جان امده ام... از این همه سعی در فراموش کردنت خسته شده ام...
مولا جان بیا… محبوبم بیا… مهدیا بیا…
اللهم عجل لولیک الفرج یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
اَللَّهُمَّ اَر ِني الطَّلعَةَ الرَّشیدَةَ وَ الغُرَّةَ الحَمیدَةَ وَاکحُل (وَ کحُل خوانده شود) ناظِري بـِـنَظرَة ٍ مِنِّي اِلَیهِ وَعَجِّل فَرَجَهُ وَ سَهِّل مَخرَجَهُ وَ اَوسِع مَنهَجَهُ وَ اسلُک (وَسلُک خوانده شود) بي مَحَجَّتَهُ وَ اَنفِذ اَمرَهُ وَشدُد اَزرَهُوَاعمُرِ ِ(وَعمُر ِخوانده شود) اَللَّهُمَّ بهِ بـِلادَکَ وَ احي ِ (وَحي ِخوانده شود) بهِ عِبادَکَ فَاِنَّکَ قُلتَ وَ قَولُکَ الحَقُّ ظَهَرَ الفَسادُ فِي البَرِّ وَالبَحر ِبما کَسَبَت اَیدِي النّاس
پروردگارا به ما ان طلعت زیبای رشید را بنما و از پرده غیب پدیدار کن و سرمه نور و روشنی ابدی را به یک نظر بر ان جمال مبارک به چشم من درکش و فرج ان حضرت را نزدیک و خروجش را اسان ساز و توسعه در طریق وی عطا فرما و مرا به طریقه ای با حجت و بیان او سلوک ده و فرمان ان حضرت را نافذ گردان ومحکم کن پشتش را و ای خدا شهر و دیارت را به وجود او اباد کن و بندگانت را به واسطه او زنده ساز چون تو خود فرمودی و کلام تو حق است پدید شد تباهی در بیابان و دریا بدانچه بوجود اورند دستهای مردم
می دانم که باید در ادینه ای نه چندان دور, منتظرت باشیم.
این را از خشم طوفانهای زندگی فهمیدم.
می دانم که در پس هر هفته
, ادینه ای است, از برای منتظران چشم به راه.این را از نگاه های در افق خیره مانده فهمیدم...
می دانم که تو
, در پایان راه انتظار, خود به انتظار نشسته ای.این را از تپش ثانیه های قلبم به وضوح دیدم.
می دانم که در ادینه ای نزدیک
, بغض انتظار خواهد شکست.این را از بغض شکسته اسمان فهمیدم.
می دانم که از دست ما به تنگ امده ای.
می دانم از لجن زار زندگی مان رنج می بری.
این را از سرخی دل
,که لاله های هجران در ان روئیده بود فهمیدم.
می دانم که در جستجویت چه اسان از کنارت عبور می کنیم...
می دانم که زمزمه های فراق را در کنارمان نجوا می کنی...
این را از هیاهوی بر غروب نشسته فهمیدم.
می دانم که ظهور نزدیک است...
می دانم...![]()

کاش میرسید اون روزی که همه دنیا و زندگی مون وقف تو بود...
کاش میرسید اون روزی که از میون همه گل ها فقط گل نرگس تو گلدون سفره دلمون بود...
کاشکی میدیدیم اون روزی رو که همه دنیا از ته دلش فریاد میکشید أینَ بقیه الله؟
کاش میرسید اون روزی که همه دنیا عزم میکردن و با یه اشاره ابرهای غفلت و غیبت رو کنار میزدن..
میدونم تا ظهور یه اللهم عجل لولیک الفرج فاصله داریم
پس همه با هم توی لحظات ادینه مون بگیم:
اللهم عجل لولیک الفرج![]()
خیلی التماس دعا دارم از همه منتظران
به امید ظهور مهدی فاطمه
یابن الحسن....
بازم دلم هواتو کرده.....
بازم بی قراری عین همیشه اومده سراغم....
نمیدونم کجا برم و چی کار کنم؟! نمیدونم کدوم دیار و کدوم خلوت رو دنبالت بگردم....
اما...
اما.......
میدونم...![]()
میدونم نباید جایی رو دنبالت بگردم...
میدونم باید وجودمو کنکاش کنم....
میدونم هر چی غیبت و غربته همش تو دل من ریشه زده....
میدونم تو خزونی زندگی میکنیم که کم یاد بهارش می افتیم...
رنگ رنگ پائیز زندگی مون اینقدر به چشممون قشنگ اومده که بهار با تو بودن رو فراموش کردیم...
به برهوت زمستون بی تو بودن و سرکردن عادت کردیم.... ولی....
بهار دلم نمی خوای بیای؟؟؟

مولای من یابن الحسن
آجرک الله آقا
بازم یه جمعه، بازم یه بهار، بازم یه زندگی دیگه، بازم یه امید دیگه...
اقاجون بازم به امید محبت و کرامتت تو یه ادینه دیگه اومدیم صفحات انتظارت رو ورق بزنیم....
یابن الحسن....
مولا......
مهدی جان...... سلام
![]()
گفتم شبی به مهدی، بردی دلم ز دستم من منتـــظر به راهت، شب تا ســـحر نشستم
گفتا هـــوای نفست، باشد حجاب وصــلم گر نفس را شکستی، دستت رسد به دســتم
![]()
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان

این شکایت را به کجا ببریم که حتی برخی مقدسین نیز تاب شنیدن راجع به غربت بقیـة الله (ع) را ندارند.خدایا عجب حجاب ضخیمی! چه غربت عجیبی!
باید نام و یاد امام زمان(ارواحنا فداه) را فریاد کرد فقط به هنگام سوگند خوردن به یاد او نیفتیم. آقا همیشه در دسترس است
از ارتباط با او غافل نشویم.بیاییم مضطر امام زمان(ارواحنا فداه) بشویم. در شبانه روز دقایقی را برای خلوت با او خالی کنیم
زندگیمان قطب عالم امکان باشد. بگذاریم خون با نوای
))ِیا مهدی)) در رگهایمان بدود. ضربان قلب ما ((العجل یا بقیه الله))بگوید.هر چند یکبار فقط محض خود حضرت! نه برای خویشتن ندبه کنیم. یادمان نرود که او صاحب الزمان(ارواحنا فداه) و
امان زمین است.
یادمان نرود که زندگی بدون او ((مردگی)) و مرگ بدون معرفت او ((مرگ جاهلی))است.اوقات مرده زندگی را با یاد او احیا کنیم.
می خواهم از کسی بنويسم که معنی مطلق برابری و مساوات است و روزی خواهد آمد و زمين بساط عدل و برابری و مساوات را در خود خواهد ديد. نظام مهدوی که ما بدان معتقديم دارای خصوصياتی است که من عاشق دانستن اين خصوصياتم مرا کمک کنيد. عاشق شعرم شعری که برای مولا باشد روح مرا تسکين می دهد. دوستان عاشق مرا نيز در اين راه عاشقانه کمک کنيد.



